دفعه آخری به دخترش گفت برات عروسک از حرم میارم مجتبی رمضانی

بندهای پوتینش می بست میگفت,بیست بار پاشی برمیگردم,دفعه آخری به دخترش گفت,برات عروسک از حرم میارم,جلوی من گریه نکن عزیزم,جلوی اشک بچه کم میارم,بندهای پوتینش می بست می گفت,بیست بار بخوابی پاشی برمی گردم,حالا بذار برم که دیرم شده,الهی دور دخترم بگردم,سه هفته است هیچ کی خبر نداره,گردانشون کجا زمین‌گیر شده,اونجا توی محاصره موندن,اینجا یه دختر کوچولو پیر شده,بابایی شبا تو اتاق خودم میخوابم
مجتبی رمضانی

 

دفعه آخری به دخترش گفت

برات عروسک از حرم میارم

جلوی من گریه نکن عزیزم

جلوی اشک بچه کم میارم

بندهای پوتینش می بست می گفت

بیست بار بخوابی پاشی برمی گردم

حالا بذار برم که دیرم شده

الهی دور دخترم بگردم

سه هفته است هیچ کی خبر نداره

گردانشون کجا زمین‌گیر شده

اونجا توی محاصره موندن و

اینجا یه دختر کوچولو پیر شده

بابایی شبا تو اتاق خودم میخوابم

آخرین عکست بغل میکنم

پیاله ی چشام پر اشک و

بغض های خیس خوردمو حل میکنم

افزودن یک دیدگاه جدید

Fill in the blank.‎