سیاست رفتار با خانواده شوهر

یک نت ـ خانواده شوهر من با ازدواج منو همسرم مخالف بودن ولي من خبر نداشتم و فقط روز محضر يکسري رفتاراي عجيب ديدم و اصلا فکرش هم نميکردم خانواده اي که ۴ بار بياد خواستگاري ناراضي باشه
سیاست رفتار با خانواده شوهر

یک نت ـ  خانواده شوهر من با ازدواج منو همسرم مخالف بودن ولي من خبر نداشتم و فقط روز محضر يکسري رفتاراي عجيب ديدم و اصلا فکرش هم نميکردم خانواده اي که ۴ بار بياد خواستگاري ناراضي باشه و همه رو برمبناي استرس براي عقد بين خانواده ها ميديدم.اما همسرم روز محضر از من خواست زودتر به عقد هم دربيايم چون مثل خواستگاري طولاني ميشه. من هم که ايشونو خيلي ناراحتو عصبي ميديدم قبول کردم اما دقيقا بعد از خطبه عقد توهين هاي خانواده همسرم شروع شد و به من گفتند تو عجله داشتي که عقد بشي و ما هيچ تدارکي براي روز محضر نديده بوديم و بهانه هاي محتلف که ما براي بچمون آرزو داشتيم و... بعد از اون هم رفتن خونشون و در و بستن و يادشوت نيومد که عروسي دارن و حتي يک تيکه ناقابل خرج من نکردن و هروقت هم ما حرف از عقدکنون از طرف خانواده خودمون زديم به قصد اعلام تعداد مهمان با تعداد بالايي کردن تا مراسمي اصلا برگذار نشه اما مادرمن که شاهد بي اعتنايي هاي خانواده شوهرم بود خودش دست به کارشد و مراسم گرفت و روز مراسم با بدجنسي کاري کردن که آرايشگر موهاي بنده رو سوزوند و مجبور شدم درست روز عروسي آرايشگاهم رو عوض کنم و به آتليه اي که رزرو کرده بود و همه هزينه ها باخودم بودم. خواهرشوهر به قصد دست گلم رو تکه پاره کرد و مادرشوهرم جلوي تمام مهمانها گريه ميکرد.و با اينکه خرج مراسم نکرده بودن پولهاي جمع آوري شده ي مجلس رو آخر شب با خودشان بردن.

بعد از اوناختلاف افکني انجام دادن و برنامه مسافرت ريختند و بنده رو در مسافرت و شهر غريب مورد اذيت و آزار قراردادن که مجبور شدم بليط هواپيما گرفته و تنهايي به محل سکونت برگردم اما شوهرم قبولدار نشد و با من برگشت که همگي ناراصي شدند تو بايد با ما مي  آمدي نه با همسرت ميرفتي انگار من دوست دختر همسرم هستم و انتظار داشتند من رو تنهايي رها ميکرد.بعد از چندوقت که رفت و آمدم رو کم کردم باهاشون يکروز همسرم ب خانه ي ما آمد و گفت مادرم گفته بهتون بگم ما هيچ تعهدي در قبال دختر شما نداريم و نه مراسمي براتون ميگيريم و نه پولي داريم که بخوايم دخترتونو ببريم خونه خودش.يعني يک جورايي پشيمون شديم از ازدواج همسرم رو به مادر من گفت که بايد چيکارکنم؟من خودم نميخوام ولي خانوادم اينطورن.که بعد از اون ماجرا ما براي صحبت ازشون خواستيم به منزل ما بيان اما اونا گفتن که نميتونن بيان و ما بايد بريم به منزلشون براي صحبت کردن.وقتي وارد منزل شديم ديديم تقريبا نصف فاميل همسرم اومدن که اصلا جاي اومدن اونا نبود و با کوچکترين حرفي که پيش اومد همه شروع کردن حمله کردن سمت من و من رو کتک زدن که ما به سرعت از خونشون فرار کرديم.زنو مرد به طرف من و خانوادم حمله کردند.

بعد از اون خواستم طلاق بگيرم همسرم هم يکهفته دنبال من نيومد و فکر طلاق داشتم تا اينکه از طريق يکي از فاميل هاشون خواستم با همسرم حرف بزنم چون تلفن همسرم رو مادرشوهرم ازش گرفته بود و حتي نميتونستم با همسرم حرف بزنم.تونستم پيداش کنم و بالاخره باهاش حرف زدم طوري به من نگاه ميکرد انگار به جاي زنش يک دختر خياباني هستم که اغفالش کردم.بعد از اون روابطمون تلفني ادامه پيداکرد نميخواستم زندگيم رو راحت از دست بدم.اما خانواده شوهرم دست بردار نبودن و اونو سر کاري گذاشتن که شبانه روزي خونه نباشه و محل کارش باشه تا نتونيم همو ببينيم.من هرچقدر سرمايه داشتم به کار زدم و براي همسرم شغلي دستو پا کردم تا بتونه ازون شرايط خارج بشه.بعد از اينکه موفق شدم و براي شوهرم کار از خودش دستو پا کردم.مادرشوهرم از شوهرم خواست که رفتوآمد منو به محل کاري که خودم جورکرده بودم قطع کنه.تا حدي که همسرم متاسفانه بنده رو کنار خيابان کتک زد .و بعد از اون مادرشوهرم از دست من شکايت کرد که وارد ملک و حريم اونا شدم‌.و فحاشي کردم.و از شوهرم خواسته بود برعليه من شهادت دروغ بده.تا دادگاه برعليه من راي صادر کنه.در حال حاضر باهاشون کاملا قطع رابطم و مادرشوهرم به هرکس که رسبده گفته ما اين عروسو نميخوايم و رفت و آمد متو با همه قطع کرده و خيليا فکرميکنن اصلا ما از هم جدا شديم.پول جور کردم و قراره بريم خونه خودمون بدون عروسي و مراسم.حالا نميدونم زندگيم با اين شرايط پابرجا ميمونه يا نه؟ آيا ادامه داره کاراشون يا نه؟چون الان ۸ماه هست که اصلا کاري به من و شوهرم نداشتن.شوهرم هرشب منزل مادرمن پيش من هست.نميدونم چطور ميتونم به آينده اعتماد کنم؟ آخه اگه ناراضي هم بودن چرا چندبار اومدن خواستگاري؟ گل و شيريني هم آوردن من دليل رفتارهاشونو نميفهمم.احساس ميکنم از مريضي روحي رنج ميبرن.لطفا کمکم کنين.

پاسخ:

شرايط شما را درک مي کنيم  و اميدواريم با همراهي همسرتان و انديشه صحيحي که داريد از اين بحران نجات يابيد. اگرچه شما به علت و علل احتمالي مخالفت خانواده شوهرتان با ازدواج تان اشاره نكرده ايد و به نظر مي رسد خودتان هم هنوز ترسيم درستي از مخالفتشان نداريد و نمي دانيد که چرا با ازدواج شما مخالف هستند اما مشكلي كه شما با آن روبرو شده ايد يكي از مشكلات رايج در ازدواج هاست.

شما و شوهرتان مي توانيد به يكديگر قوت قلب بدهيد و در مشكلات يار و مددكار هم باشيد و با دلداري دادن، همدلي و همدردي از بار فشار آن بكاهيد تا در برابر مشكلات زندگي صبر و استقامت تان بالا برود و بتوانيد به تدريج و با همت و تلاش خودتان بر مشكلات زندگي غلبه كنيد و از همين ابتداي شروع زندگي روي پاي خودتان بايستيد و به كسي متكي نباشيد. اين كار اگرچه سخت و دشوار است، اما مي تواند لذت زندگي را براي شما دوچندان كند و در استقلال زندگي شما نقش بسزايي داشته باشد. البته همسرتان اشتباهاتي داشته است مثلا سعي نکرده ابتدا مشکلات را حل و فصل کند و سپس به خواستگاري بيايد تا شما در اين همه سختي نيفتيد يا اينکه گاهي نمي داند به کدام طرف پناه ببرد؟! و مردد است! در هر صورت اگر تصميم واقعي به همراهي شما دارد و واقعا مي خواهد به آينده خود بله بگويد بايد همه تلاش خودش را مبذول نمايد و شما را همراه خود کند.

خواهر گرامي! دو راه داريد يا واقعا پيگير طلاق شويد که اين خيلي به صلاحتان نيست و بيشترين خسارت متوجه شما مي شود و يا ادامه دهيد ولي ظاهرا کلا بايد قيد ارتباط با خانواده شوهرتان را بزنيد و فقط روي حمايت خانواده ودتان حساب کنيد که اين راه براي شما مفيد تر است.

به هر حال اگر اين شرايط واقعا برايتان غير قابل تحمل است شما مي توانيد به اتفاق همسرتان به مشاوره مراجعه كنيد تا همسرتان نيز با مشاور صحبت كند. همچين شما مي توانيد با همسرتان صحبت كنيد از او تعريف كنيد و به او محبت كنيد تا بتوانيد يک زندگي خوب را با پشتيباني يکديگر بسازيد.

موفق و خوشبخت باشيد.

افزودن یک دیدگاه جدید

Fill in the blank.‎